تبليغاتX
به همین سادگی

جواد محلوجی*: یک روز خدا به من لطف کرد و آن روز شیطان را آفرید تا در نبودنش همراه من باشد. ای شب ظلمانی طرحی از نور بر بودنت خدشه زده و قاه قاه می خندد و این بودنش مرا می آزارد که امید به نبودنت بسته ام. چگونه می توان تحمل کرد هجوم پروانه هایم را بر زخم تو که در هیبت لاشخوران درآمده اند و آنجا که سیترگی خفاشان موسیقی خفه شدن را چنان روح بخش می نوازند که امیدم به نبودنت در زیر سایه بالهای سوخته پروانه هایم به خاموشی می زند .

 ای بودنت "آزمون سخت زنده به گوری"

 

 

 

*همکلاس فاضلم در دانشگاه مفید و هم اتاقم در قم المقدسه رشعات خامه اش را به رخ "به همین سادگی" کشیده است! این متن نظری خصوصی بر کامت واپسین من در جشن مرگ است. شدت فضل و شعف نهفته در متن رفیقم آنقدر فراوان بود که از او اجازه خواستم پیام محرمانه اش را پیش مخاطبانم بر ملا سازم. او هم پذیرفت. به همین سادگی!

 نگاشته شده  جمعه 12 مهر1387
ساعت 22:33   حامد زارع | |

آنچه واقعی است عقلانی است و آنچه عقلانی است واقعی است.         

                                                                                                                      فریدریش هگل

  اصلا هم بازیچه و لهو و لعب نبودی دنیای گرامی! دوستت داشتم .من قدر زندگی در تو را دانستم. تو را و زندگی را خوار نداشتم. من در تو حظ بردم و لذت ها آزمودم! تو شیرینی و مرگ گس و تلخ است! اما نه تلخ تر از آنی که من را آزارد. مرگ حقیرتر و عزرائیل فقیرتر از آنی است که من دنیا دیده را بچزاند.

 با این همه هراسی نیست از مرگ. هر چه باشد مرگ قدمی جلوتر از زندگی است. مسخره سخنی میان آدمیان روان است که فلانی مرده و دستش از دنیا کم و کوتاه شده است. نادانان نمی دانند که این دست زندگان است که از مرده کوتاه شده است. من که مردم یک قدم از همه دوستانم پیشم. دوستان خوبم و خوبان دوستم! اینک من از شما پیشی گرفتم. من مردم. خوش دارم این قلم و ورق واپسینم را در کافه تمدن در دوره های هفتگی تان مرور کنید.

به اسم حقیقت و به نام عزیز آزادی

دوستان راستگویم!

این من است که برایتان نگاشته است و البته صحیح تر آنکه، برای خود نگاشته است! کلماتی که در کناره ساحت نبودنم معنا دهند چه سنگین واژه هایی در جوف خویش دارند. شما نیز بچشید طعم نا پیدای سنگینی را. روزهایی بود که از زیادت آمیزش قریحه حقیرم با ورق و قلم، نوزادانی می آمدند از جنس کلمه و حاشا که فرزندی جز کلمه داشته باشم و در عین آنکه خود نیز زاده واژه ام و همزمان کلمه را نیز در پرستش به خدایی گرفتم. ابتدای من، زمان تکون واژه های زندگانی ام بوده است. انتهای من نیز چیزی غیر از کلمه نیست. به مبارکی کلمه! به خودم مبارک باد می گویم که اتمامم نیز با کلمه رقم می خورد.

دانستن هویت من برای شما هم راهانم  آسان یاب تر از آنی است که من با تاکیدی دوباره از کلمه به عنوان ذات و بنیاد خویش نام برم، ولی رسم وصیت نامه را به جای می آورم. چقدر دنیای دوست داشتنی سخاوت به خرج داد تا موجود ناآرامی مثل من را 24 سال و 6 ماه و 3 روز در مهمانی با شکوه خویش مدعو نگهداشت. مرسی دنیا! نوشتارها و اندیشه های فراوانی در دنیا امضا کردم. گفتارهایم نیز نزد شما به امانت فراوان است. اما ناگفته ها که به جان عزتمند شما نه اینکه تلقی نامحرم بودن شما در ذهن و زبان من شکل گرفته باشد. نه! که شرم از ناچیزی ناگفته هاست که شما آنها را نشنیده اید اما در لحظه اکنون گوش فرا بسپارید که ناگفته ها در پس نابود من می آیند. و آنها اینانند:

اعتقاد راسخی نداشتم، هر چند حوزه خصوصی سرشار از ایمان گاه به گاه تنم را در خود فرو می برد. نمازهای قضا زیا دارم اما کتاب های قرائت شده زیادی نیز در کارنامه خود دارم. فریضه نداشته ام اما بارها شد که در اندیشه روم. خدا را نشناختم اما طعم خود را چشیدم و جنس انسانیت و خویشتنم را دانستم. اگر در پس نیستی من و در ورای دنیایی که شما در کافه تمدنش نشسته اید دنیایی و خدایی باشد، توشه ای برای خدا و آخرت و دنیای بعد از مرگ ندارم اما در دنیای قبل از مرگم فرق عشق و دوستی، تفارق دلیل و علت، تفاوت شعبده و جادو و فرق دانش و اندیشه را فهم کردم و فرا گرفتم.

دوستان فهیمم!

آرزوهایی نیز در دلم و در دنیای عزیز جا ماند و تحقیقش را به دیدگانم ندیدم و تحقق اش به عمر 24 ساله ام قد نداد. بود حس و نبود صدق و قلت تجربه های جسمانی حسرتم داد. ازدیاد درگیری های شهودی و روحانی و تفکر شرقی از جانم اندک اندک کاهید. به زندگی عرفی و وجه معرفتی بشر و عقل سیاسی و روحیه لیبرالی کم بها دادم و از چیزهای گرانی درماندم. در تمام زندگانی ام ارتباطم با ایالات متحده تنها محدود به بازدیدهایی ماند که همکلاسی پنجم دبستانی ام از سرزمین جمهوری و دموکراسی، از وبلاگم داشت. حیف که فرصت دیدار از دستم رفت!

خستگی از سیستم 30 ساله آقایان نیز، آرزوی دیرین آزادی بیان و حقوق بشر در دلم واگذاشت. حیف...  امید که شما باشید و دموکراسی را در ایران زمین ببینید.

اما همچنان به وطن خویش و به رسومات خویش و به آن چیزهایی که 24 سال در فضای آنها نفس کشیده ام فاخر و پایبندم.سرچشمه های فرزانگی ایران باستان و سنت اسلامی برایم دوران ساز بود. ستایشگر معلمان زندگی ام هستم: فارابی، خواجه نظام الملک، امام غزالی، شیخ سهروردی،  خیام، مولانا و حافظ. اندیشه سیاسی برایم زندگی ساز بود. توشه های پر باری از افلاطون، کانت، روسو، هگل، مارکس، ماکس وبر، پوپر، فوکو، آرنت و هابرماس برگرفتم.

 از هموطنان هم عصرم، انسان تر از سید محمد خاتمی، پردانش تر از سید جواد طباطبایی، بزرگوارتر از مهدی بازرگان، دوست داشتنی تر از سردار ابراهیم همت، خوش سیما تر از هدیه تهرانی، هنرمند تر از محسن نامجو، شجاع تر از اکبر گنجی، با هوش تر از اکبر هاشمی رفسنجانی، با شخصیت تر از محمد ابراهیم انصاری لاری، مظلوم تر از حسینعلی منتظری، کثیف تر از سعید امامی(اسلامی)، با کلاس تر از مهران مدیری، متدین تر از محمد مجتهد شبستری، میهن دوست تر از سید عطا الله مهاجرانی، هوس انگیز تر از پانته آ بهرام،  نادان تر از محمود احمدی نژاد و سیاستمدارتر از ابراهیم یزدی ندیدم.

در آخر، به قول شاعر یک شکر و یک شکایت بیشتر از دنیا ندارم! شکر از اینکه فرزند زمانه خویش بودم و والد و والده ای در برم گرفته بودند که جز مهر و نوازش نکردند و ندادند. و شکایت از اینکه دنیا آنقدر به تاخیر انداخت آمدن او که قرار بود بیاید و قرارم را ببرد تا اینکه من رفتم. به قول آخرین دوستم در دنیا که من خیلی زود برایش به اتمام رسیدم! آدمی باید با آدم باشد، که آدم باشد. یعنی اینکه تمام نشود. گر چه من هیچگاه حرفش را درنیافتم اما برای من مرده هیچ شروعی پیش نیامد تا اینکه حتی روزی به آخر برسد. ولی حالا که می نگرم می بینم بهتر شد که قلبم تقسیم نشد و ایمانم دو برابر نشد. چه اینکه حالا می توانم ادعا کنم که یگانه آمدم و یگانه و تنهاتر رفتم. می خندم و خداحافظی می کنم با همه شما دوستانی که همه روزها همراهیم کردید. حامد زارع مرد! به همین سادگی...

 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

واندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

جرعه جام بر این تخت زمرد ریزم

غلغله چنگ در این گنبد مینا فکنم

مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

بند برقع بگشا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم

حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

 

                                                                                                                                 حافظ

 

 نگاشته شده  یکشنبه 31 شهریور1387
ساعت 16:55   حامد زارع | |
                                    

    با آثار و نوشتاری از:

حمید منشی ،حامد زارع، عارف آهنی، محمد اسماعیل حق پرست،

عبدالمحمد بابایی، صدرا جعفرپور  و احمد نبی زاده

نیمه شب دوشنبه

 نگاشته شده  شنبه 30 شهریور1387
ساعت 5:36   حامد زارع |
           

 نگاشته شده  سه شنبه 26 شهریور1387
ساعت 16:16   حامد زارع | |

صدرا که برگشت شیراز مشتی البسه را از یاد خود برد و در ساک خود نگذاشت. دیروز من شلوارش را، عارف پیراهنش را پوشید، محمد هم که لباس و شلوار خودش تنش بود و با محسن که از بندر آمده بود تا به اصفهان برود ولی الان تهران است، رفتیم سید خندان.بوی خوش دختر سرخ روسری که از کنار وزارت ارتباطات رد می شد، حواسمان را پراند که در خیابان شریعتی هستیم. به نبش خیابان شهید قندی که رسیدیم به قبر توی خیابانش خندیدم. محسن هم خندید. قبلش البته نون خامه ای خریده بودیم و همه مان در پارک اندیشه روزه شکاندیم.اصغر آقا چایی را می ریزد که روی و بویش تکرار ناشدنی است اما گران می دهد. ولی ما چهارتا چون با هم دوست بودیم و در ساحت دوستی سیگار و چایی تقدس دارد، گران را می خریم و چای را می خوریم. نمی دانم چه شد که یک لحظه، نور و صدا و تصاویر لذت آوری بر من بارید و رو به محمد کردم و گفتم کاش یک نفر بود که الان به او می گفتم کاش تو اینجا بودی! آخر اینجا، من الان، حال خوشی دارم.

 خوب من! در آستانه سطرهای نا محرم، با من باش. باشد که رستگار شویم. رستاخیز می کنیم از اروتیسم تهران و برای سیاست و فلسفه طهران دست تکان می دهیم. دستم را رها مکن تا سالم به ساحل مدرنیته برسیم. چپ مشو، آرمان مساز تا صدای رسای آزادی را بشنوی. بشنو و آزاد شو، روشن شو، انتلکتوئل شو مثل حافظ! حافظ از وقتی روشنفکر شد مهیج راه می رفت.یک روز که راه می رفت با خود خواند: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت، آری به اتفاق جهان می  توان گرفت.

 حسنت به اتفاق ملاحت جهان را و البته گراش را  فراگرفته است برادر.خودت هم بی خبری البته. بی خیال تو می شوم. رویم با مردمی است که تو را به هرم مرمرین فرستاده اند.مردم شهرستان کوچک ما در جنوب استان فارس که با امضاهای حامیان تئوری ولایت مطلقه فقیه، ان شا الله کوچک تر هم می شود، امروز گرفتار یک فروند اصولگرای مستقل پولدار شده اند که خودش نیز نمی داند کارش چیست! نمی داند در کجا مشغول به کار است! وظیفه اش چیست! شنیده اید شما هم لابد در کودکی هایتان:حسنی نگو بلا بگو...لارستان به دوران خردسالی و تحمیق خویش بازگشته است. محض اطلاع البته! از همه اینها که بگذریم کبابی های خیابان سهروردی چیز دیگری است. دوست دارم یک روز فرماندار صغیر شهرست... اوه ببخشید! فرماندار شهرستان صغیرمان را به چلو کبابی نائب در خیابان سهروردی دعوت کنم.

 نگاشته شده  شنبه 23 شهریور1387
ساعت 16:36   حامد زارع | |

دانایی می گفت آدمیان همه در یک جهان زنده اند اما در یک جهان زندگی نمی کنند. کم آمده است ببینم کسی را که به گرامیداشت زندگانی مشغول باشد. غالبا زنده بودن، حد کفایت و نفس کشی سقف بضاعت مردم است. کاش که زیاد می شدند آنان که زندگی می کردند. لیکن افسرده ترین موقع های دنیا وقتی است که اطرافم مملو آدمیان زنده است. آدم هایی که فقط زنده اند. حاشا! زندگی کردن دشوار است و هر کس نمی کند.

 زیر آسمان شهرکه باشی، با همین واژه های معمولی راه می روی و هر آنچه معنا دادنی است را معنی می کنی! همه خفته در بستر و اندیشه خویش اند اما می توان ازرخت خویش برخاست و خواست آسمان شهر را نظاره کرد و به عینیت و معنا رسید. کاری که هر کس نمی کند.

 مترسک هایی که صیام می کنند، اهل ثواب نمی شوند. ثواب بردن امر راحتی نباید باشد! کسانی که ثواب می کنند کم اند. هر کسی نمی کند.

 نگاشته شده  پنجشنبه 21 شهریور1387
ساعت 3:46   حامد زارع | |

مثلی میان فرانسوی ها سریان دارد بر این مضمون که سه چیز،  قدیمی اش خوب است! یکی کتاب، یکی شراب و یکی دوست که این سه، قدیمی هایش رایحه های خوش تری هم دارند. بوی کتاب کهنه، شراب دیر وقت مانده و دوست قدیمی، انسان را مشحون خوشبختی می کند. چرایی این خوشی البته به وقت جامعه ما...

 مثال خدیان شده ای! تو که در فراسوی خود سحر می کنی، هماره آن سوی ساحره ها دیدنی است که فرودستان خویش را می پرستند. اینجا اعلام می کنم! هیچ فرادستی وجود ندارد. ساحره ها نائبان بر حق نیستی و پوچی روی زمین اند. چه بدبخت اند ساحره هایی که با خبر از التزام خویش به مسحوران زمین باز هم در ورد و سحر...

  مثل تک اسپیک محترم است تکانه های سرانگشتانت که در کار حیله انداختن 2 دل است. پهنه قمار داشتنت، چه خوش صحنه هایی در خود دارد. خنکای هوس باخت و برش است که مرا در روی تو و ریای تو درمی غلتاند.مثل یک کار ساده. امثال تو در قلت اند که دل می برند .زیر نور ماه بود، زمانش در یادم نیست. خیلی دور خیلی نزدیک، مکانش را در خاطر ندارم. آخر خاطره تو که حافظه نمی گذارد. فقط می توانم شماره  دقائق خواستنت را حفظ کنم. ذوق اوقات پیچیدن درحس راه روی های خط خیالم بر جاده تکراری خواهش از تو و مقصد همیشگی نه گفتنت، واپسین چکه های عاشقانه ام می شود. آنجا که مشق موسیقیایی خط و خال تو سرمشق طرب انگیزی های شبانه...

 نگاشته شده  شنبه 16 شهریور1387
ساعت 15:7   حامد زارع | |

تا اکنون اینچنین برایش تغیرتصویر نشده بود. در حد تمایز محسن یگانه و محسن کدیور هه هه هه خنده اش گرفته بود. فرق میان خیزش از بستر خیس گناه و سجاده خیس ثواب. هشت شده بود و مانده بود در عدد بهت. آخ که بیچاره دلی برای ترحم می طلبید تا در نقطه قعر فرق همراهیش کند. از هستی جامانده بود و آلتی از هستی خورده بود که فرق می کرد بدجور. هرمنوتیک می دانست و مسلمان بود. جزیی از جهان توسع نیافته که می خواست شالوده شکنی کند. شکست شالوده اما در مغرب ترقی معنی می یافت نه در میراث آسیایی. بدین سان بود که در جبر جغرافیایی آسیایی اش محبس کرده بود. زندانی از اضداد را برساخته بود و مشتاقان فضای بیرونی زندان را خیلی خر فرض می کرد. عو عو می کرد و شیون و فحش اما فقط خودش را دست می انداخت. رسمی را بر نمی انداخت. بیچاره فقط همه را دست می انداخت. به همین سادگی. اما مشکل آنجا بود که تنها به همین سادگی نبود! به همین تازگی هم بود و تازگی اول ماجراست. ماجرای محسن نامجو.

 نگاشته شده  پنجشنبه 14 شهریور1387
ساعت 1:3   حامد زارع | |

آنها كه متين مي خندند پيش چشم من فرشته مي شوند.نازترين و نازنين ترين رازها هميشه اين است كه انفجار عاطفه نفرت افراد، بهنگام ترين نابهنگامي را كادو مي پيچد! اصلا قصه از همينجا آغاز مي گيرد كه هنگامه اي به هم ريزد. چنانكه بودني خستگي آورد و از بودنش بپرسد. چنانكه عابدي از فرط سجده هاي بي جواب، معبود خويش را استيضاح كند. همانند شدني كه به تكرار افتد و از آفرينش هاي خود عوقش بگيرد. اما قصه آنجا بالا مي گيرد كه دنيايي از اين نابساماني ها سامان مي گيرد. اما قصه ساده تر از اين ها تمام مي شود! كه تناقض اين قصه، ذات و هست و بود اين قصه است.

كثيري هستند كه خويشتن را بي خيال به دست اين ديالكتيك مي سپارند و برايشان زمان و تنهايي و جهان و مانايي ارزشي نمي شود. اينها را عوام الناس مي نامند.قليلي به حقه اين قصه وقوف مي يابند و داد تضاد سر مي دهند و هنگامه ها را بهم مي ريزند.اينها همان فلاسفه اند. اما اندكي هستند كه بي خبر از به هم ريختگي ها و تناقض ها نيستند اما فرياد هم نمي كشند كه شعر مي نويسند. اينها شاعرانند كه به تناقض قصه معتقد شده اند و در ميانه عوام و خواص ايستاده مي خندند و چه متين مي خندند. آنها كه متين مي خندند…     

 نگاشته شده  چهارشنبه 30 مرداد1387
ساعت 20:33   حامد زارع | |

به محمد اسماعیل حق پرست

 

 

 

خسته شده ام این روزها که مشروطه شده بود. ذهنم در«اندیشه» بود و هم صحبت سید جواد طباطبایی. زبانم در «جردن» بود و کل کل می کرد با متین غفاریان. قلمم در«پاسداران» می چرخید و صدای بلند محمد قوچانی از نوشتن می انداختم! خسته ام کرد این روزها که شهروند امروز پرونده اش را می بست. نوشتن و نگاشتن و مرقوم کردن صبحانه و نهار و عصرانه ام شده بود. دیروز که خسته از فرمانیه برگشتم، حس داشتم که همه خودم را روی کاغذ های کاهی لعنتی خالی کرده بودم و از بی سیگاری، کله ام کتاب و حساب را از یاد برده است. رسیدم و لشم را انداختم گوشه ای و وینستون قرمز آمریکایی را گوشه لبم گرفتم. غرولند می کردم و بچه ها را نهیب می زدم از خستگی؛ که اسماعیل رسید. شکوه پیشش بردم که توانم را ستانده اند و منتظر دلداری اش ماندم. برگشت و گفت:«چیه حالا؟! یه روز از سر صبح تا 5 رفتی روزنامه و نوشتی!» خستگی کار و نعشگی وینستون یک جا از سرم پرید. خاطرم نداشتم که کار هر روزه اسماعیل این است! عصرها که به خانه بر می گردد، خود را ولو می کند و رها از هر چه اطرافش است خود را به خواب می برد جسم خسته اسماعیل. اسماعیل بزرگ شده است! خبرنگار خبره ای در حوزه وبلاگ و آی تی کشور شده است و امروزش را باید به او تبریک گفت.

امروز ظهرکه از خواب خستگی های مشروطه برخاستم، دو اس ام اس داشتم. بابام: « اگر چه از مرز خبرنگاری عبور کرده ای اما باز هم روز خبرنگار مبارک» و آقا مهدی ام: «سلام کاکا، روز خبرنگار مبارکت بو. ان شا الله مثل اروز، هر روز شاهد ترقیت بم.اگر چه شانت برا تر از یک ژورنالیست ابینم! امیدوارم روزی برسه که ژورنالیست مطرحی ببش» و این سان خستگی های مشروطه رفت! خاطره خستگی های مشروطه را تقدیم می کنم به:

محمد اساعیل حق پرست که خبرنگار حرفه ای خانه ماست.

عارف آهنی که گزارشگر درس گفتارهای هگل است.

فرزاد محسن پور که کاش قدر خود را می دانست.

 

 نگاشته شده  پنجشنبه 17 مرداد1387
ساعت 14:18   حامد زارع | |

طراح قالب